خدای من تو شاهدی
که در کنا رساحل سیاه شب
نشسته در سکوت و انتظار
در انتظار
موجی از سپیده دم
هزار سال پرسکون نشسته ام!
اگرچه تاکنون ندیده ام
که موج نوری از ورای آسمان
به شهر خفته رو کند!
اونجوری که شما فکر میکنین نه!!!
تو تنهایی ؟؟؟
اون جوری که من فکر میکنم نه
میگی تاریخ تولدم جابه جا گفتی ؟؟؟
درسته اشتباه گفتم که بهم تذکر بدی
..
پس اشتباه میکنم که یادم نره که کی بودم و چجور بودم و عاشق بودم و هستم
یادت نره
یادم بنداز یادت بیارم که یادت نره
امروز که هوا برفی بود...
تولدت مبارک .....
از طرف زمستان![]()
نگاه کنيد، اين دو نفر عمري است که در کنار يکديگر زندگي ميکنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
پيرمرد براي سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سيني به طرف ميزي که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رويش نشست.
يک ساندويچ همبرگر، يک بشقاب سيب زميني خلال شده و يک نوشابه در سيني بود.
پيرمرد همبرگر را از لاي کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ي مساوي تقسيم کرد.
سپس سيب زمينيها را به دقت شمرد و تقسيم کرد.
پيرمرد کمينوشابه خورد و همسرش نيز از همان ليوان کمي نوشيد. همين که پيرمرد به ساندويچ خود گاز ميزد مشتريان ديگر با ناراحتي به آنها نگاه ميکردند و اين بار به اين فــکر ميکردند که آن زوج پيــر احتمالا آنقدر فقيــر هستند که نميتوانند دو ساندويچ سفــارش بدهند.
پيرمرد شروع کرد به خوردن سيب زمينيهايش. مرد جواني از جاي خود برخاست و به طرف ميز زوج پير آمد و به پيرمرد پيشنهاد کرد تا برايشان يک ساندويچ و نوشابه بگيرد. اما پير مرد قبول نکرد و گفت : همه چيز رو به راه است، ما عادت داريم در همه چيز شريک باشيم.
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتي که پيرمرد غذايش را ميخورد، پيرزن او را نگاه ميکند و لب به غذايش نميزند.
بار ديگر همان جوان به طرف ميز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند يک ساندويچ ديگر برايشان سفارش بدهد و اين دفعه پير زن توضيح داد: ما عادت داريم در همه چيز با هم شريک باشيم.
همين که پيرمرد غذايش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نياورد و باز به طرف ميز آن دو آمد و گفت: ميتوانم سوالي از شما بپرسم خانم؟
- پيرزن جواب داد: بفرماييد
- چرا شما چيزي نميخوريد؟ شما که گفتيد در همه چيز با هم شريک هستيد. منتظر چي هستيد؟
- پيرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا هستم!!
شتاب باید کرد :
من از سیاحت در یک حماسه می آیم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم .
پ.ن : (مرسی از لطفتون دوستان - اوضاع به کامه - من واقعا شرمسارم که نتونستن به شما سری بزنم ولی از راه دور با صدای بلند و رسا میگم که : دوستون دارم - راستی خبر جدید این که مدرک داوری سنگ نوردی هم گرفتم -خوشحالم )
مثل خيلي ها كه خودشون شدن
احساس مي كنم خودم نيستم
شايد خيلي بهتر از اينا بايد مي بودم
اينا كه ميگم نظر خودم نيست
(يكي از دوستام دكتره - وقتي باهم حرف ميزنيم بارها بهم گفته كه من به عنوان يه دكتر خيلي از حرفاتو نمي فهمم)
البته اينا جاي تعريف و خود ستايي نيست -
مسئله اينه كه اين حرف ها شنونده ي خاص خودشو مي خواد و اگه نباشه گوينده كه منه بي چاره هستم تنها تر از قبل مي شم
پ.ن: عاشقان را بي خيالي خوشتر است - نغمه از ني هاي خالي خوشتر است
این روزهایم واقعا سختند
کاش عاشقت نمی شدم
هر روز چشمانت در چشمانم به اثبات می رسند
ای کاش عاشقت
ای کاش عاشق
ای کاش
ای ...........
بوی نان.
مادرم گفت!
عید قربان مبارک![]()
نصفه و نیمه و شکسته هر آنچه را که بود ... که هست را می گذاری و می روی.
تو در را پشت سرت می بندی ... بی نیم نگاهی به پشت سر ....
می ترساندت ... یا غمگینت می سازد ... یا خشمگین ... یا دلشکسته ... نمی دانم.
تو روبرمی گردانی ... از شکست است که می پرهیزی؟ -در مفهوم عامش ... از تنها ماندن در میان میدان بازی می ترسی؟ ... از راه به جایی نبردن می ترسی؟ ... شاید خسته ای ... شاید بیش از آنکه من فکر می کردم دلزده ...
از خودت رو می گردانی ......و به شکلی شگفت آور هر روز از همان روز آغاز می شوی ...
و داستانی تازه از ابتدا آغاز می شود ... داستانی که از ابتدا بار هراس تمام راه های نیم رفته و به مقصد نرسیده را در خود مستتر دارد ... داستانی پر از هراس بی بار و بری ... هراس وانهادگی ....
داستانی نو . نه فصلی نو بر آنچه رفته است ... نه ... همه چیز از اول.
مانند زنی که به هنگام هر عشقبازی وانمود می کند که باکره ست ... و ان رمزها و رازها را که از آمیزش گذشته آموخته است از خودش - و بیش از همه از خودش- پنهان می کند ... به دنبال تصویر دخترک جوان و دست ناخورده... که دیگر نیست ... و نه تازگی طرد و وحشی دخترک جوان را به لحظه می دهد و نه رسیدگی ابدار و شورانگیز زنی را که می تواند باشد ...
انسان نصفه نیمه
انسان شکسته بسته
عروسک کهنه ی بازی های دیروز
پ.ن : اینها رو تو خواب دیدم - دلم لک زده واسه کوه -دلم لک زده واسه دست پخت خانومم -دلم لک زده واسه خودم !!!!!

"When you photograph people in colour you photograph their clothes. But when you photograph people in Black&Withe, you photograph their souls"
(Ted Grant)
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای
آنکه او بسته غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق، کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت، برترست
بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.


